







من امشب سکوت دلم را شکستم
سکوت شبستان غم را شکستم
قسم خورده بودم که عاشق نباشم
به عشقت حریم قسم را شکستم
عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد
که با هر کلیدی باز شود
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم
زانو نمی زنم حتی اگر آسمان کوتاه تر از قد من باشد
پاره ای از دل ما را با خود برد....
اما...او که با ماست....
او که نرفته است ....
از او پرسید:
که چه می کند با دل ما!؟
با هم به ستاره ها رسیدن
عشق یعنی...
یه موسیقی بدون کلام
عشق یعنی...
حساب ساعت هایی که از هم دورین داشته باشی
عشق یعنی...
منتظر تلفنش بمونی
عشق یعنی...
زیباترین لبخندی که می شه زد
عشق یعنی...
چیزی که فراموش نشدنیه
عشق یعنی...
بتونین درباره همه چیز با هم حرف بزنین
عشق یعنی...
یه لیوان با دو تا نی اشامیدن
عشق یعنی...
مجبور باشی دنبالش بری
عشق یعنی...
بیشتر به اون فکر کنی تا به خودت
عشق یعنی...
وقتی هر دو یه احساس داشته باشی
عشق یعنی...
چیزی مثل برنده شدن در قرعه کشی
عشق یعنی...
وقتی فکرش از سرت بیرون نمی ره
عشق یعنی...
عشق یعنی غروب خورشید رو با هم تماشا کردن 
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن
دوروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن جه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
بسوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیا
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست 